آیساآیسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

من و دخترم

بدون عنوان

دخمله قشنگم دیدی چه زود یک سال از اومدنت گذشت بهار مامانی، عزیزم از وقتی پیشه ما اومدی من و بابایی هر شب که آروم رو تختمون خوابیدی نازت میکنیم و خدای بزرگو بخاطر محبت بی اندازش به زندگیمون شکر می کنیم عزیزه دله مامان عاشقه شیطنتا و لوس بازیاتم نفسم گلم اینم یک کیک تولد کوچولو که برات پختم و بردم شرکت چون همکارای مهربونم دوست داشتن یه تولد کوچولو برات بگیرن . دستشون درد نکنه با کادوهای قشنگشون شرمندمون کردن اینم یه دخمله ناز خسته بعد از یه روز پر از شیطنت و جیـــــــــــــــــغ ...
10 خرداد 1391

با تاخیر

سلام نفسه مامان ، از آخرین باری که برات نوشتم یه ٥٠ روزی میگزره امیدوارم به خاطر تاخیرم من و ببخشی عســــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــم دوست دارم عزیزم خوب از کجا بگم برات فرشته کوچولوی مهربون مامان الآن قشنگ راه میری ، عاشقه اینی که با بابایی بری بیرون و خودت تنهایی راه بری و نمی زاری دستت رو بگیریم ٢تا دندون خوشگل بالا داری ٢ تا هم پائین تا هم داری در میاری نفسم شیطون شدی گلم اونقدر که هرکی میبینتت بهت میگه فـــــــــــــــــــــــــــلفـــــــــــــــــــــل هر وقت میرم خونه مامان بزرگه مهربون دنبالت خودتم پشت سرم وسایلت رو جمع می کنی تا چیزی جا نمونه هر وقت بابایی میاد خونه مدویی سمتش و از خوشحالی...
4 خرداد 1391

بهم تسلیت بگید، عموم رفت

راستش هیچ وقت دوست نداشتم راجع به همچین موضوعی چیز بنویسم اما ، عموم رفت خیلی سخت بود عزیزکم ، آدم خاصی بود همیشه هرجاکه بود منبع شلوغی بود ،‌هر وقت می یومد همه مگفتن که اومده با خنده های بلندش ، با شوخیهاش ، با سر و صداش همیشه مرکز توجه بود هر وقت خونشون بودیم و اونم بود ، دوست داشت کنارش باشیم و شاد باشیم دلم خیلی برای بچه گی هام تنگ شده اونوقتا که حبه انگورو لای لباش می زاشتو می گفت باید با دهنت بگیری تا به این بهونه بغلمون کنه و ببوستمون اونوقتا که به نظرم خیلی بزرگ می اومد اونقدر که دوسش داشتم، ازش حساب می بردم اونوقتا که برای اینکه به حرف بیارتم سر به سر بابام می زاشتو می گفت آقات مینه جیبت ...
22 فروردين 1391

بدون عنوان

بهم تبریک بگید آیسا گفت مامان هوراااااااااااااااااااااااااااااااا نی نی عاشقـــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــم   ...
15 فروردين 1391

دندونای آیسا گلی

اینم عکس دوتا دندونه قشنگت عزیزه مامان راستی اینقدر ناز گاز میگیری قربونه لبخندت برم مـــــــــــــــــــــــــــــــن ...
9 فروردين 1391

مسافرت شمال - عید

نفسم روز چهارم عید با بابایی و خاله مرجان و عمو مهدی رفتیم رشت صندلی عقب ماشین رو برات مثله اتاق خواب درست کردیم و اسباب بازیهایی که دوست داری رو هم گزاشتیم تا راحت باشی جاده که خیلی شلوغ بود شما هم هم کلافه شدی هم متاسفانه بالا آوردی بعدشم کلی بی حال شدی اونقدر که من ترسیدم و زنگ زدم به مامانی اونم گفت بهت نبات داغ بدیم بابایی خیلی خیلی نگرانت بود همش می گفت نباید با نی نی به این نازی تو این ترافیک می رفتیم شمال نبات داغت رو که خوردی دوباره شروع کردی به شیطنت ، حسابی ماشین رو گزاشتی سرت ، اونقدر که از اینکه بهت نبات داغ دادم پشیمون شدم خلاصه رسیدیم رشت شما هم که دوروبرت شلوغ بود حسابی آتیش سوزوندی دیگه مارو هم تحویل ...
9 فروردين 1391

سال نو مبارک 1391

عزیزه دلم اولین تحویل سال رو با هم تجربه کردیم اولش که خواب بودی بعدشم که بیدار شدی کلی با هم حال کردیم چون بابایی نبود خونه مامانی بودیم ، عزیزه دلم کلی کادو گرفتیم عزیزه مامان امیدوارم همه روزا برات عید باشه و سرحال باشی دوست دارم ...
9 فروردين 1391

اولین چهارشنبه سوری

دخمله قشنگم دیشب اولین چهارشنبه سوریت رو گذروندی، اولش عمو وحید یکی دو تا تو تراس خونه مامان بزرگی انداخت اما شما حسابی ترسیدی و گوله گوله اشک ریختی کلی مسخره بازی درآوردیم تا گریتون بند اومد شبم رفتیم با عمو حمید و عمو وحید تو کوچه کلی برات آبشار و فشفشه روشن کردن تو هم بعد از نیم ساعت به سر صدا عادت کردی و از خوشحالی جیغ میکشیدی و پا می زدی کلی گشتیم و شما هم کلی بازی کردی الآنم جفتمون حسابی بو دود می دیم عزیزه دلم به من که خیلی خوش گذشت به شما هم فکر کنم خیلی خوش گذشت امیدوارم همیشه شاد باشی عزیزم ...
24 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و دخترم می باشد